دست نوشته های مهندس یداله چشمه خاور





وقتی تو آمدی ودستت را به سویم دراز کردی گفتم :

ازاین قفس چه میدانستی؟

گفتی : آزادی .

گفتم از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی.

گفتم ازمحبت ؟ گفتی: عشق

گفتم ازدوستی ؟گفتی صداقت

گفتم ازبهار ؟ گفتی طراوت.

گفتم ازسفر ؟ گفتی انتظار.

گفتم ازجدایی ؟

بازهم گفتم : جدایی ؟ سکوت تومراشکست وبه گریه انداخت.

به چشمهایت نگاه کردم وگفتم بگو وتومرا به اغوش گرفتی

وگفتی : جدایی هرگز. بی تو میمیرم هرگز

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط یداله چشمه خاور نظرات ()



شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی .

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جوابداد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم،باز  هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط یداله چشمه خاور نظرات ()



 

آدرس وبلاگ :

http://chafiye.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط یداله چشمه خاور نظرات ()