وقتی تو آمدی ودستت را به سویم دراز کردی گفتم :
ازاین قفس چه میدانستی؟
گفتی : آزادی .
گفتم از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی.
گفتم ازمحبت ؟ گفتی: عشق
گفتم ازدوستی ؟گفتی صداقت
گفتم ازبهار ؟ گفتی طراوت.
گفتم ازسفر ؟ گفتی انتظار.
گفتم ازجدایی ؟
بازهم گفتم : جدایی ؟ سکوت تومراشکست وبه گریه انداخت.
به چشمهایت نگاه کردم وگفتم بگو وتومرا به اغوش گرفتی
وگفتی : جدایی هرگز. بی تو میمیرم هرگز
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جوابداد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم،باز هم دست خالی برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین


